یک) ترسیده بودم و تنها بودم و آدمها و دنیای بیرون از خانه آنقدر دور بودند که نمیتوانستم حتی برایشان گریه کنم. چیزهایی که میگفتم چیزهایی نبود که شنیده میشد.دو) ترسیده بودم و تنها نبودم و گریه از تمام روزم سرریز میشد. آدمهای دور دیگر برای نزدیک شدن دیر بودند.سه) میخواستم برایشان نامه بنویسم. نام تکتکشان را به یاد آوردم و خوابیدم.چهار) قولِ بعد از جنگ دادم . مثل قول بعد از کرونا. اما حالا برای وفای به عهد زیادی غم دارم.پ.ن: آن رفتن خوشش بین..."حافظ"
+
نوشته شده در 19:8 به خطــ ِ دانایِ کل
|